بستن تبلیغات

عاشــ ـقتم نفســـ ـم

2

 
 

هانا! هر روز که می گذرد و بزرگتر می شوی و کارهای بیشتری یاد می گیری و حس زنده بودنت را بیشتر و بیشتر به من و پدرت منتقل می کنی، من هم بیشتر و بیشتر گیج می شوم. گیجی برخورد با کسی که هر روز چیز تازه ای برای متعجب کردن تو دارد. موجودی که «زنده» است. آن هم نه از این زنده هایی که تا به حال دور و بر خودت دیده ای، یک موجود واقعا زنده.  کسی که وقتی شیطنت هایش را می بینی، وقتی خنده ها و گریه هایش را ( که حتی یک لحظه هم بین شان فاصله نیست!) را می بینی، وقتی می بینی با چه انرژی به سمت هر چیزی که خوشش بیاید هجوم می آورد ( فرقی هم نمی کند یک آدم باشد یا مثلا گوشی موبایل و ریموت تلویزیون) و با همین دست و پاهای کوچک از در و دیوار خودت و همه چیز بالا می رود تا به آن برسد، وقتی با همان اصوات خودش نسبت به آن ذوق زده می شود و دست و پاهایش را جوری تکان می دهد و جیغ و فریاد می کند که تا به حال حس نکرده ای ... وقتی اینها را می بینی گیج می شوی و خوشحال. و لابه لای آن گیجی، آن ترس قدیم هم سراغت می آید ...

مثل این ندید بدیدها ذوق کرده ام و حالا هر چی توی دلم بوده را می خواهم یک دفعه بیرون بریزم. این طوری نمی شود که! آرام آرام باید برایت بنویسم. جزیی و ریز به ریز. با سر و شکل بهتر نه این قدر نامنظم و کلی و مبهم و ...





موضوع :
جمعه 4 شهريور 1390 |

1

 
 

 

انگار خورشید را به گهواره بسته اند که از کهکشان راه شیری نوش می کند هنوز ...

وقتی که سرت بر روی سینه ام کودکی می کند ...!





موضوع :
پنجشنبه 3 شهريور 1390 |

صفحه قبل 1 صفحه بعد